بسم الله 

حسین من...بیا و این دل شکسته را بخر....

بازم همه دارن میرن من جا موندم...یه نگاه به صفحه ی گوشیم...عکس حرم بدجور هواییم میکنه...

دیدن عکسای بارون توی بین الحرمین از استوری همسر شهید روزی طلب....

و باز هم اشک و اشک و اشک....

حسین من مسافر جا مانده را با خود ببر...

از وقتی که ب خودم اومدم و تو رو شناختم فقط دوست داشتم بیام...بیام پابوست اقا... 

مامانم میگه اقا مسافراش ر. میطلبه...تو بگو اقا...از من چی دیدی که نمی طلبی؟

چقد شبا با روضه هات با گریه خواب برم؟

تا کی اسمت که میاد بزنم زیر گریه....

یه حالیم...مثل کسایی که یه مسافر غریب دارن و دنبالش میگردن...دلشون میخواد ببیننش...

ولی منتظر یه نامه ن...اقا میشه  نامه ی دعوت منو برام بفرستی؟

به چادر مادرت که حافظشم دیگه طاقت ندارم...

شدم مثل بچه ای که زیر نور افتاب داره میسوزه چن وقته غذا نخورده و دوستاش جلوش بستنی میخورن....

دلم یجوریه ولی پر از صبوریه....

باز هم اشکام....

با هق هق هام اجازه ی تایپ کردن بهم نمیدن...

اقا اشک یتیم دیدن داره؟بطلب دیگه...

ترسم بمیرم و حرمت را ندیده باشم...

دلم شکسته..نمیدونم چی نوشتم اصن..

اللهم الرزقنا کربلا

من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام

ادم بد قلقی که رگ خوابش حرم است